تبليغاتX
.:*ابراهيم در آتش*:.
سلام سردار...
مي داني كه از ياد نبرده ام ترا بلكه شايد بيشتر به يادت مي افتم...بيشتر دل تنگت مي شوم...شايد دنيا زده شده ام...ولي باز به يادت هستم...
زندگي روزمره و اتفاقات ريز و درشت آن مرا از دنياي مجازي جدا كرده و حقيقت را بيشتر و ملموس تر در برابر ديدگانم قرار داده...
ترا از ياد نبرده ام سردار...شايد چند سالي است كه گذرم به طلائيه نيفتاده اما تصوير تو بر جانم نقش بسته...تو را در هر مجلس و محفلي كه حتي يك صلوات براي شهدا مي فرستند هم مي بينم...
مي بيني...مي دانم كه مي بيني حالم و روزگارم را...
جنگ است...سخت تر از آن جنگي كه تو و همرزمانت شهدايش بوديد...اينجا سخت تر شهيد مي شوي...آن روز و آنجا مي سوختي و پر مي كشيدي،امروز و اينجا ذره ذره آبت مي كنند...
آنروز و آنجا همه براي رفتنت و جنگيدنت پشتت بودند و يارت...امروز و اينجا جلويت را مي گيرند و از پشت خنجرت مي زنند...
زمانه ي سختي شده سردار...و من در بوته آزمايشي سخت قرار دارم كه تو واضح مي بيني و مي شنوي...دعايم كن اي زنده ي روزي خور نزد خدا...دعايم كن كه هدفم گم نشود...دعايم كن سردار...دعايم كن اين سختي ها بسازد مرا و آينده ي فرزند مرا...
دعايم كن سردار...

دوستان عزيز كه به وبلاگ حاجي سر مي زنيد...مدتي نخواهم آمد...از لطف شما و همراهيتان صميمانه سپاسگزام...
التماس دعا
يا علي

+ نوشته شده توسط کوثر در پنجشنبه 1390/12/04 و ساعت 12:59 |
سلام سردار...
روزگار بدی شده است و یاد شهدا بی رنگ بی رنگ است...کم رنگ نه...بی رنگ
دنیا بی وفا و مردم کوفه ای شده اند....
دیروز شهادت بانوی دو عالم بود...او که در راه ولایت به شهادت رسید...
عزاداری ها پرشکوه تر و بصیرت کمتر شده است...
داریم به جایی می رسیم که بگوییم علی(ع) مسلمان نبود....
دیگر ایمان هیچ کسی باقی نمانده و از آهن گداخته هم داغتر شده است به حدی که دور و برش هم نمی توان رفت...
سردار...دیشب خوابت را دیدم...
می دانی که نمی خواستم بیایم و باز آمدنم به خواست تو بود...
درد دلم زیاد است و زبان قلم قاصر...
نمی دانم چه بگویم...تو خود همه چیز را می دانی....
مدت زیادی است که حتی نتوانسته ام لحظه ای در کنار شهید گمنامی بنشینم و با او درد دل کنم...
از کنارشان گذشته ام و صلواتی را نثارشان کرده ام...اما روی سیاهم را چه کنم؟
دلم گرفته سردار...خودت که می دانی...
بازی روزگار ناجوانمردانه تر از آنی است که فکرش را می کردم...
و شاید ناجوانمردانه تر از این هم بشود...
خسته ام سردار...
خودت می دانی
+ نوشته شده توسط کوثر در یکشنبه 1390/02/18 و ساعت 12:48 |
تنها چیزی که می تونم اینجا بذارم اینه که درگیر امتحان بزرگی هستم...
هر روز میام که پست جدیدی بذارم ولی وقتی دل و روحم جای دیگه ایه چی بنویسم؟
در فراغ عزیزی می سوزم...فرزندم

برای تمام دردها و مصیبتهایمان الگویی داریم که یادمان نرود اولاد علی هم مصیبت دیدند،خونمان که از علی و فرزندانش رنگین تر نیست!
دوست داشتنمان هم بیشتر نیست...
پس باید بگویم:
ما رایت الا جمیلا
بی تابی کردم ولی خیلی زود دیدم که جز زیبایی چیزی نیست و با تمام وجودم خدا را شکر کردم...
گاه گداری دلم می سوزد...اشکم می ریزد ولی خدا را شکر می کنم...

برای من دعا کنید

یا علی

+ نوشته شده توسط کوثر در سه شنبه 1389/10/14 و ساعت 16:29 |

امسال ماه رمضان برایم سوز دیگری دارد... دعای ورد زبانم شده : اللّهم رُدَّ کلَّ غریب. غربت، واژه ای که شاید بسیار شنیده بودم و الان با تمام وجود حسش می کنم. امسال دلم بیشتر برای امام رضا تنگ می شه...دلم برای غریب الغربا بیشتر پر می زنه...

وقتی آرزوی بزرگت این می شه که سوز گرمای شهرت را یک بار دیگر روی صورتت حس کنی، وقتی روبوسی یک مادر و فرزند اشکتو در میاره، وقتی موقع افطار دلت برای لبهای خشک بابات که دعا می خونه تنگ می شه، وقتی دلت برای بدترین چیزهای وطنت پر می زنه اونوقت می فهمی که غربت چه زهریه! از زهر هم تلخ تر!!!

می گن غریب کسی است که قدرش ناشناخته مانده.

مثل ماه رمضان، که قدرش را نمی دانند و تو کوچه و خیابان با افتخار روزه خواری می کنند...

مثل ائمه ی بقیع علیهم السلام که یک قبر خاکی را هم ازشان دریغ کرده اند...

مثل علی(ع) که قدرش را نشناختند و پهلوی زهرایش را شکستند...

مثل حسین (ع) که وقتی خواست هدایت کند، هلهله کردند که صدایش را نشنوند...

مثل امام زمان(عج) که نبودش برایمان عادت شده...

مثل شهدا که یادشان را با گذاشتن اسمشان بر خیابانها و بزرگراهها زنده نگه داشته اند!

ولی غربت امام رضا چیزی علاوه بر نشناختن قدرش بود... در سرزمینی دور از وطن، دور از خانواده اش...غربت مکانی،دوری فیزیکی،دلتنگی،آرزوی دیدن فرزند و ...اینها بود که غریب الغربا را غریب الغربا کرد...

می گن دعای غریب مستجابه... چون غریب دلش نازکه... چون غریب یه چیزی داره بین خود و خدای خودش که هیچ کس اونو حس نکرده... چون غریب مضطره، چون غریب فقط خدا رو داره، فقط با خدا حرف می زنه،تنها دلخوشی اش خداست...

وقتی دلش می گیره،وقتی دوست داره درد و دل کنه،وقتی مریض می شه، وقتی گرفتار می شه،تنها جایی رو که بلده و می تونه بره در خونه ی خداست!

غریبی حس خیلی غریبیه...

نگذاریم...

نگذاریم کسی غریب شود...

نگذاریم کسی غریب بماند...

نگذاریم قدر کسی ناشناخته بماند...

نگذاریم دل غریبی بشکند... یا آهی بکشد...

نگذاریم...

این شبهای آسمانی...تو این ماه مهمانی خدا، از ته دل برای غریبها دعا کنیم:

اللّهم رُِدَّ کلَّ غریب

+ نوشته شده توسط کوثر در شنبه 1389/05/30 و ساعت 11:36 |
خدا آن حس زيبايي است

که در تاريکي صحرا

زمانيکه هراس مرگ ميدزدد سکوتم را ،

يکي مثل نسيم دشت مي گويد:

" کنارت هستم اي تنها"

.... و دل آرام مي گيرد...


دنیای نا آرامی است،نگهداری ایمان کاری است بسیار دشوارتر از آتش گداخته در دست گرفتن...

عده ای معاویه گونه رفتار می کنند و چشمان عده ای کوفی نیز کور شده و به دنبال دنیا رفته اند...

دنیا را خیلی جدی گرفته اند،به هر قیمتی که فکرش را بکنید...

حب قدرت چشمانشان را کور کرده و رسیدن به آن را به هر قیمتی خواهانند...!

چه روزهایی را ما گذرانديم،سخت بود ولی ارزشش را داشت تا بشناسم دوست و دشمنمان را!

کشور من، ایران من با خون انسانهای پاکی به اینجا رسیده که نمی توانم هرج و مرج آن را از طرف عده ای مغرور و قدرت طلب ببینم...

آیا اینان که بساط مناسبی را برای عده ای سلطنت طلب فراهم کرده اندو جرأت جولان به آنها بخشیده اند،صلاحیت ریاست جمهوری کشور من را داشتند؟!!!

آیا کسانی که قباحت و بی شرمی را به جایی رساندند که از عده ای قاتل حمایت می کنند می توانستند کشور من را سربلند در مقابل دشمن نگه دارند؟

آیا اینان که دم از انقلابی بودن و یار خمینی بودن، می زنند می توانستند یار خامنه ای نیز باشند...؟

آیا کسی که از سوت و کف روز عاشورا حمایت کرد می توانست کشور من را عاشورایی و کربلایی نگه دارد؟

آن کسی که اعدام عده ای جانی را محکوم می کند چگونه می توانست امنیت را به وجود آورد؟!

یک سال صبر و کنار آمدن با نادانی و حماقت و سرکشی عده ای بی منطق سخت بود، برای مردمی که ایران را همچون جان خود دوست داشتند...

لذت یکرنگی و پیروزی انتخابات 88 حق همطونان من بود ولی ...

چه کسی می خواهد و می تواند جواب پاکدلی و امید این مردم را بدهد؟

اما خوشحالم که عوام ما از خواص هم خاص ترند...

مردم ما می فهمند و چشمشان باز است و بی ظرفیتی و سرکشی ها را درک می کنند.هر چند عده ای نادان با های و هوی دور این آدمها هلهله می کنند تا صدای واقعیت شنیده نشود...

تا بوده کار دنیا همین بوده و شک نداریم که حزب الله هم الغالبون.




+ نوشته شده توسط کوثر در شنبه 1389/03/08 و ساعت 10:36 |

سلام

مدتي در سايه بودم...

تعداد نظراتي كه هنوز تاييد نشده بودند نشان از اين داشت كه اين وبلاگ هنوز هم زنده است...

اما...

گمنامي نظر داده بودند كه متاسفانه خصوصي ثبت شده بود و نمي شد تاييدش كرد:



دوشنبه 30 آذر1388 ساعت: 15:3 توسط:گمنام
شما کی هستی که به اسم پایگاه همت داری همه ارزشها رو زیر سوال میبری 1اسم حاجی رو از روی وبلاگت بردار 2چرا جواب چشم انتظار ظهور رو نمی دهی3وبلاگ ساختنو همه یاد دارن چگونه مدیریت کردن مهمه که تو اصلا یاد نداری وافعا متاسفم برات متاسفم
 وب سایت   پست الکترونیک
[ نظر خصوصی ]


سه شنبه 4 اسفند1388 ساعت: 10:15 توسط:گمنام
سلام یه سوال دارم این که چرا عاشق شهید همتی؟
 وب سایت   پست الکترونیک
[ نظر خصوصی ]


نمي دانم منظور شما از ارزشها چيه؟حامي ولايت بودن و ياد شهدا را زنده نگه داشتن ضدارزشه؟تعريف شما از ارزش با تعريف من از ارزش فرق مي كنه جناب گمنام!

من هرجا كه نياز بوده به كسي جوابي بدهم جواب دادم.مي تونيد پيگيري كنيد...

شما در مقامي نيستيد كه بخواهيد به من دستور بدهيد كه نام حاج همت را از وبلاگم بردارم.هركس كه وبلاگ درست كردن رو ياد داره مي دونه كه اين حق هر كسي است كه نام وبلاگش رو خودش انتخاب كنه و خودش هم مختاره كه نام وبلاگ رو عوض كنه!

 بله وبلاگ ساختن را همه بلدند ولي خيلي ها نمي سازند!چرا؟!

چرا عاشق شهيد همتم؟.

اين مطلب رو هم با تمام وجودم تقديم مي كنم به شهيد همت كه به سالروز شهادتش هم نزديك مي شيم و جوابي است براي شما كه هنوز در فهم واژه ي شهيد مشكل داريد:

آمدنت حسيني بود و رفتنت نيز!

تو را از حسين خواستند و به حسين بخشيدند!

و تو حسيني بودي و حسيني پرگشودي،بي سر،بي دست،گمنام.

امروز خيلي ها واژه ي گمنام را براي خود انتخاب مي كنند ولي...

گمنامي تو كجا و گمنامي اينان كجا؟

تو مرد بودي...تو شرف داشتي،تو شعار نمي دادي،اهل عمل بودي...

گمنامي خواسته كه نام تو را از وبلاگم بردارم!!!

ولي من وبلاگم را براي تو و با نام تو آغاز كردم و نامت را نگه خواهم داشت همانگونه كه يادت در جانم زنده است...

نمي دانند،نمي فهمند كه چه مي كنند و چه مي گويند و چه مي خواهند!

عاشق شهيد شدن دليل مي خواهد؟

دليلي بالاتر از اين كه تو رفتي كه وطنم بماند،تو رفتي كه آرمانم بماند،تو رفتي كه من بمانم.

عجيب است عاشق عشق شدن؟!

حسودند،عنودند كه نمي توانند ببينند شهيد زنده است!

تو زنده اي...

تو عاشقي...

تو شهيدي...

و

در قلبم خواهي ماند...

در يادم زنده اي و

نامت بر اين وبلاگ خواهد ماند.

+ نوشته شده توسط کوثر در پنجشنبه 1388/11/29 و ساعت 11:28 |

 

اول بگم که من عاشق رهبرم هستم...یک لحظه هم بهش شک نمی کنم.

تمام نظرات تایید می شود...حتی سیاسی

روزگار غریبی است...

به اسم شهدا خونشان را پایمال می کنیم...جگرسوزه نه؟

تا زمانی که قرآنها بر سر نیزه ها نرفته علی را می شناسیم ولی الان...نه!مگر نمی بینی؟!ما که با قرآن جنگ نداریم...علی به جنگ قرآن می رود!ما با قرآن نمی جنگیم...

درد بزرگی است به نام دین به جنگ دین رفتن

یه زمانی هم همه با عایشه همراه شدند و در جبهه ی مقابل علی ایستادند چون همسر پیامبر بود.

عاشق همتم ولی تا جایی که به نفعم باشه...همت عکس رهبرش رو روی سینه ش زده بود و جونش رو براش می داد ولی من؟...به حرفش هم گوش نمی دم!!! عکسشو کجا بزنم؟

عنوان ها کورمان کرده اند...محتاج دم مسیحایی هستیم( همه مون )

خداییش ایمان از تکه آهن گداخته هم داغتره...سخته نگه داشتنش کف دست!خیلی ها زود انداختنش.

خدا کنه که در آتش بی ایمانی نسوزیم

زندگی وقت سرخاراندن برایم گذاشته فقط دهانم از تعجب باز مانده و متحیرم از این روزها و آدم ها!

زندگی به من خیلی فرصت داده ولی دستم برای نوشتن می لرزه...

اسم وبلاگم هم وحشتناک زیباست چون ابراهیم فقط درآتش ابراهیم شد.

همین!

 

پ.ن:


۱.همه ی نوشته های من کنایه است.همه تون می تونید به خودتون بگیرید.

 

 

 

+ نوشته شده توسط کوثر در دوشنبه 1388/04/29 و ساعت 18:4 |

هر چه می نوشمت تشنه ترم.

ای عطش آورترین آب!

ای تلخ ترین شیرینی!

ای سبک ترین سنگینی!

تو غمناک ترین شادی زندگی ام هستی.

 

تو شادی بخش ترین اندوه هستی ام هستی.ای اتفاق ساده ی پچیده!

چرا مرا نمی سوزانی؟ای سردترین شعله ی هستی!

ای پر سنگین رها شده از گم نام ترین پرنده ی مهاجر هستی!

راستی

شهر پرنده ها کجاست؟!

+ نوشته شده توسط کوثر در دوشنبه 1388/03/11 و ساعت 12:44 |