مي داني كه از ياد نبرده ام ترا بلكه شايد بيشتر به يادت مي افتم...بيشتر دل تنگت مي شوم...شايد دنيا زده شده ام...ولي باز به يادت هستم...
زندگي روزمره و اتفاقات ريز و درشت آن مرا از دنياي مجازي جدا كرده و حقيقت را بيشتر و ملموس تر در برابر ديدگانم قرار داده...
ترا از ياد نبرده ام سردار...شايد چند سالي است كه گذرم به طلائيه نيفتاده اما تصوير تو بر جانم نقش بسته...تو را در هر مجلس و محفلي كه حتي يك صلوات براي شهدا مي فرستند هم مي بينم...
مي بيني...مي دانم كه مي بيني حالم و روزگارم را...
جنگ است...سخت تر از آن جنگي كه تو و همرزمانت شهدايش بوديد...اينجا سخت تر شهيد مي شوي...آن روز و آنجا مي سوختي و پر مي كشيدي،امروز و اينجا ذره ذره آبت مي كنند...
آنروز و آنجا همه براي رفتنت و جنگيدنت پشتت بودند و يارت...امروز و اينجا جلويت را مي گيرند و از پشت خنجرت مي زنند...
زمانه ي سختي شده سردار...و من در بوته آزمايشي سخت قرار دارم كه تو واضح مي بيني و مي شنوي...دعايم كن اي زنده ي روزي خور نزد خدا...دعايم كن كه هدفم گم نشود...دعايم كن سردار...دعايم كن اين سختي ها بسازد مرا و آينده ي فرزند مرا...
دعايم كن سردار...
دوستان عزيز كه به وبلاگ حاجي سر مي زنيد...مدتي نخواهم آمد...از لطف شما و همراهيتان صميمانه سپاسگزام...
التماس دعا
يا علي


